فروشگاه فایل وکتاب شیوا داک

شیوا داک تمام تلاش خود را فراهم کرده است که بتواند بهترین منابع الکترونیکی را با بهترین کیفیت و مناسب ترین قیمت در اختیار علاقه مندان قراردهد

با ما تماس بگیرید
کتاب طنز خر بی فرهنگ


کتاب طنز خر بی فرهنگ مجموعه طنزهایی را که در دست دارید، بیان داستان زندگانی واقعی مردم ماست. یا به بیان دیگر آیینه سرگذشت و خاطره هایت که فرجام نیکو در پی نداشته و تنها به مضحکه ای انجامیده است در واقع من طنزنویس هم نبودم و انچه را که منحیت داستان کوتاه از سالها قبل می نوشتم با طنزهای کنونی ازهم تفاوت کلی دارند.
0 محبوبیت با متوسط امتیاز 0


کتاب طنز خر بی فرهنگ-نوشته محمد حلیم تنویر

نویسنده
مترجم
حجم
فرمت
تعداد صفحات
خوانایی
زبان
جلد

کتاب طنز خر بی فرهنگ

مجموعه طنزهایی را که در دست دارید، بیان داستان زندگانی واقعی مردم ماست. یا به بیان دیگر آیینه سرگذشت و خاطره هایت که فرجام نیکو در پی نداشته و تنها به مضحکه ای انجامیده است در واقع من طنزنویس هم نبودم و انچه را که منحیت داستان کوتاه از سالها قبل می نوشتم با طنزهای کنونی ازهم تفاوت کلی دارند. آن یکی با پرسوناژهایی که دردمندان جامعه ی مایند و حوادث آن بیان واقعیت های غم انگیز بوده که غالبا داستانهای کوتاه هم با فرجام تلخ و ناگوار قهرمانان آن پایان یافته است.
اما آن دیگر که طنزش می نامم ، حالات و حوادث متأثر کننده مردم ماست که با عجین نمودن خرافات در زندگانی روزمره خویش ، داستانهای مضحکی را ساخته اند . که هر گاه با تعمق به محتوای طنز توجه گردد ناهمگونی ها و کمبودی ها و فقر فرهنگی از دیالوگ های آن ها استنباط می گردد ولی روی دیگر آن همان حالات آنی و عکس العملی خواننده است ، که به حوادث واقع شده می خندد و تا به اوج داستان کشانده می شود .
برای اولین بار یکی از حوادث خنده آور را که مجلس افغان ها در شهر لندن به آن برخوردم و آن را در صفحه کاغذ ریختم و زیر عنوان ( وطنفروشی شاخ داره یا دم ) در ماهنامه ( البدر ) زیر نام ( نوشته ی : بیسواد ) به نشر دادم ؛ انعکاس مثبتی از خوانندگان دریافت نمودم
در صفحه ۹۷ کتاب خر بی فرهنگ درباره طنز درد دل ظاهر شاه می خوانیم :
بابیم که گویا همرای انگریز ها وعده و پیمان کده بود به مه چی اصلا او می خواست که گویا یگان کار روایی کنه و مزه پادشاهی ره بچشه خو همی عبدالخالق جوانمرگ مهلت نداد ، با بیمه کشت ، مه خودم ده او وخت ها گویا جوان بچه بودم ، همگی مره میگفتن که :
پاچا شو وارث پاچاهی خودت استی خو مه گویا الف هم ده جگرم نبود چه رسد به پاچاهی



محصولات مرتبط