فروشگاه فایل وکتاب شیوا داک

شیوا داک تمام تلاش خود را فراهم کرده است که بتواند بهترین منابع الکترونیکی را با بهترین کیفیت و مناسب ترین قیمت در اختیار علاقه مندان قراردهد

با ما تماس بگیرید
کتاب رمان نابودگری از نسل باد


کتاب رمان نابودگری از نسل باد کاغذ و خودکاری جلوم گذاشت و گفت: – من میگم تو بنویس. خودکار رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم .تقریبا نیم ساعتی درگیر لیست کردن چیزهایی که لازم داشتیم بودیم . انداختم و با تعجب رو به ۱۰۰ تمام چیزهایی که لازم داشتیم رو با شمارهگذاری یادداشت کرده بودم
0 محبوبیت با متوسط امتیاز 0


کتاب رمان نابودگری از نسل باد

نویسنده
مترجم
حجم
فرمت
تعداد صفحات
جلد
خوانایی
زبان

کتاب رمان نابودگری از نسل باد

کاغذ و خودکاری جلوم گذاشت و گفت: من میگم تو بنویس. خودکار رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم .تقریبا نیم ساعتی درگیر لیست کردن چیزهایی که لازم داشتیم بودیم . انداختم و با تعجب رو به ۱۰۰ تمام چیزهایی که لازم داشتیم رو با شمارهگذاری یادداشت کرده بودم .نگاهی به عدد آوینا گفتم: تموم نشد؟ سرش رو از کابینت بیرون آورد و گفت:

چرا تموم شد. نزدیکم اومد و لیست رو از جلوم برداشت .با خنده نگاهی کرد و گفت: خونوادهی پرجمعیت همینه دیگه. سعی کردم حرفش رو نشنیده بگیرم .من عمرا با این موجودات چندش خانواده نیستم .خانوادهی من توی این گروه فقط و فقط ارشیاست و شماها برام مثل یک دوست هستین که بعد از این ماجرا دیگه هیچوقت نمیبینمتون .لیست رو از دست آوینا کشیدم. از جام بلند شدم .همزمان با بلند شدن من، ایمان و جیکوب وارد آشپرخونه شدن. جیکوب نزدیکم شد و گفت: خب؟ لیست رو به طرفش گرفتم و گفتم: زیاد لفتش ندین زود بیاین. سرش رو تکون داد و لیست رو ازم گرفت .رو به ایمان گفتم: یه سر هم برین داروخونه .وضعیت چشم شاهرخ رو بگین و یهکم دارو برای چشمش بگیرین. سرش رو تکون داد و بهطرف در آشپرخونه حرکت کرد. آوینا با ذوق گفت: راستی واسه فردا شب میوه بخرین. بهطرفش برگشتم و گفتم: مگه فردا شب چه خبره؟ با لبخند گشادی جواب داد: شبه یلداست دیگه ذهنم برگشت به عقب .برگشتم به پارسال که همگی خونهی مامانی جمع بودیم .آه چقدر خوش گذشت .چه دورهمی قشنگی بود اون شب .چهقدر سربهسر خاله گذاشتم .چه شب پرخاطرهای بود بلندترین شبِ پارسال . مخصوصا پیامکبازیِ یواشکیم با ایمان .یاد لبخند مامان وقتی بابا اذیتم میکرد افتادم و بغضم رو قورت دادم . با اخم رو به آوینا گفتم: بچه شدی؟ توی این وضعیت شب یلدا چیه دیگه؟ لبخند روی لبش ماسید و هیچی نگفت. ایمان نگاهی به من و آوینا کرد و گفت: باشه میگیریم. تیز نگاهش کردم .نگاهم رو مثل خودم جواب داد و گفت: برای روحیهمون خوبه. دستی به صورتم کشیدم و به خاطر رفتار تندم با آوینا پشیمون شدم .آخه این بیچاره چه گناهی کرده .سعی کردم به حضور ایمان توجهی نکنم و رو به جیکوب گفتم: پس یهکم تنقلاتم بخرید. ایمان که واضح بود از دستم دلخور شده نگاهم کرد و اشارهای به صورتم کرد .گفت: فعلا یه چیز دیگه بیشتر لازمه. دستی به بینیم کشیدم و دستمال کاغذی روی بینیم گذاشتم .جیکوب نگاهم کرد و گفت: یهکم طولانی نشد این قضیه؟ دستمال رو از روی بینیم برداشتم و گفتم: چرا .دیگه حوصلهم سررفته. ایمان رو به جیکوب گفت:



محصولات مرتبط