فروشگاه فایل وکتاب شیوا داک

شیوا داک تمام تلاش خود را فراهم کرده است که بتواند بهترین منابع الکترونیکی را با بهترین کیفیت و مناسب ترین قیمت در اختیار علاقه مندان قراردهد

با ما تماس بگیرید
کتاب رمان راهی نفس گیر


کتاب رمان راهی نفس گیر اثری عاشقانه و غمگین به قلم خاطره افروز و روژان محجوب، پر از ماجراهای زیبا و دوست داشتنی است. برخلاف تصور شخصیت داستان که فکر می‌کند سرنوشت خودش را پیش بینی کرده، تقدیر زندگی او را برای همیشه تغییر می‌دهد.
0 محبوبیت با متوسط امتیاز 0


کتاب رمان راهی نفس گیر

نویسنده
مترجم
حجم
فرمت
تعداد صفحات
جلد
خوانایی
زبان

کتاب رمان راهی نفس گیر

کتاب رمانراهی نفس گیراثری عاشقانه و غمگین به قلمخاطره افروزوروژان محجوب،پر از ماجراهای زیبا و دوست داشتنی است.برخلاف تصور شخصیت داستان که فکر می کند سرنوشت خودش راپیش بینی کرده،تقدیر زندگی او را برای همیشه تغییر می دهد.

در بخشی ازکتاب رمان راهی نفس گیر می خوانیم:

ناراحت از پله های پشت بوم بالا رفتم گوشه ترین قسمت نشستم خودمو بغل کردمو سرمو گذاشتم رو زانوهام وقتی هفت سالم بود دقیقاً یک مهر زمانی که می خواستم برم برای مدرسه بابام رفت اون دنیا با ماشین بهش زدن به من گفتن بابات نمی تونه بیاد با سیاوش که یازده سالش بود رفتم مدرسه لباس سیاه تنش بود گفتم چی شده گفت هیچی بهم نگفت چه بلایی سرم اومده بهترین رفیقمو از دست دادم از همون موقع بدبختی ما شروع شد دادگاه رفتن شکایت کردن از قاتل بابام ولی آب شد رفت تو زمین پرونده قتل بابا بسته شد مامان جوون بود و خوشگل همیشه واسش خواستگار می اومد عموم که دو تا پسر داشت بعد از طلاق گرفتن زنش از مامان خواستگاری کرد اونم واس خاطر آبرو قبول نکرد عموم بخاطر انتقام تموم پول بابامو بالا کشید ما به فلاکت افتادیم.

سامان وقتی پونزده سالش بود فهمیدیم سرطان داره اونم از نوع سرطان خون این دیگه ته بدبختی بود مامان شکست خورده شد رفت از عمو خواست بهش پول بده اونم شرط گذاشت باید زنم بشی مامان باز قبول نکرد عموام آبرومونو تو محل قبلی برد به حدی که بیرونمون کردن سیاوش نامزد داشت اما به خاطر کارای عمو پدر مهرناز نامزدیو بهم زد از اون موقع تموم خانواده پدری مادری باهامون قطع رابطه کردن وقتی زیر زیرکی پسر عموم میثم ازم خواستگاری کرد با کتک کاری سیاوش مواجه شد عمو بیشتر نفرت از ما به دل گرفت رو دنده لج افتاد بدبختمون کرد نذاشت هیچ جا بهمون کار بدن از در بیرون رفتم با دیدن حمید ابروهام بالا رفت لبخندش عمیق ترشد -خوبید -ممنون -شرمنده شاید موقع خوبی نباشه ولی می شه به مادرم بگم به خونتون زنگ بزنه منم عین گیجا نگاهش کردم گفتم -زنگ واسه چی...



محصولات مرتبط