فروشگاه فایل وکتاب شیوا داک

شیوا داک تمام تلاش خود را فراهم کرده است که بتواند بهترین منابع الکترونیکی را با بهترین کیفیت و مناسب ترین قیمت در اختیار علاقه مندان قراردهد

با ما تماس بگیرید
کتاب رمان تمنای گرگ


کتاب رمان تمنای گرگ به قلم محیا مقبولی داستان دختری است که بر حسب اجباری با گروه فروش مواد مخدر همکاری می‌کند. اما این رمان تنها به مواد فروشی ختم نمی‌شود و صدای زوزه گرگ در تمام داستان طنین انداخته است آن هم در نیمه شبی پاییزی و بارانی...
0 محبوبیت با متوسط امتیاز 0


کتاب رمان تمنای گرگ

نویسنده
مترجم
حجم
فرمت
تعداد صفحات
جلد
خوانایی
زبان

کتاب رمان تمنای گرگ

کتابرمان تمنای گرگبه قلممحیا مقبولیداستان دختری است که بر حسب اجباری با گروه فروش مواد مخدر همکاری می کند. اما این رمان تنها به مواد فروشی ختم نمی شود و صدای زوزه گرگ در تمام داستان طنین انداخته است آن هم در نیمه شبی پاییزی و بارانی...

چکامه، دختری از جنس درد، تنهایی... متولد شجاعت به تاریخ سیاست. از تبار توانستن و ترسی که دست پرورده ی سیاست است. آرشام، شانه هایی پهن و سینه ای ستبر... از جنس مردانگی و غیرت، مرد روزهای سخت و جنگیدن برای هدفی که از آنِ اوست.

تمنای گرگ، روایت گر زندگی دختریست که با صلاح دید پدرش به جمعی ورود می کند که از آن خاطره ای جز ترس و نفرت ندارد. او مجبور به زندگی در بین آدم هاییست که صفت شان بی رحمی ست و کارشان قاچاق... اما در هیاهوی ترس و زندگی؛ حادثه ی عشق به تکثیر می نشیند؛ و او می ماند و مردی که با محبت بیگانه ست و روحش پر است از حس انتقام...

می گویند گرگ ها احساس ندارند، می گویند گرگ را از هر طرف که بخوانی، همان گرگ است... مثل درد... می گویند توبه گرگ مرگ است... می گویند گرگ ها فقط دریدن را می دانند؛ پس زوزه های پرتمنایشان کدام احساس پنهان را فریاد می زند!؟

در بخشی از کتاب رمان تمنای گرگ می خوانیم:

از راه که رسید، با باز بودن در ویلا حیرت کرد. به دور و اطراف نگاهی انداخت. امکان نداشت چکامه از ویلا فرار کرده باشد. با این فکر مشتی به فرمان کوبید و از ماشین پیاده شد. با دو به سمت خانه رفت و در دل دعا کرد، دخترک هنوز هم آن جا باشد. به در که رسید، به شدت در را باز کرد. خانه را از نظر گذراند. خالی بود! به سمت اتاقش پا تند کرد و در را بدون معطلی گشود. نبود! نبود! نفس زنان همان جا ایستاد. با فکری که از به سرش زد، برق از وجودش پرید. شهریار! نکند چکامه را دزدیده بود!؟ باز نگاه عصیان زده اش را در خانه چرخاند. باید باغ پشتی را هم می گشت.

به سمت باغ رفت که ناگهان وسط راه خشکید. نگاهش روی در باز طبقه ی بالا نشست. آن اتفاق در غوغای آن روزهایشان نوبر بود! دیگر ممکن نبود چکامه ی سرسخت، دل به دل نجواهایش بدهد. تازه می خواست برای او، از عشق و علاقه بگوید، تا بلکه دل او را از مرگ برادرش نرم کند و کاری کند که او هم عاشقش باشد اما حالا دقیقا همان شب باید فراموش می کرد، آن در را قفل کند. لعنتی به حواس پرتی اش فرستاد و به سمت پله ها پا تند کرد. باید تا دیر نشده بود همه چیز را برای او توضیح می داد. به طبقه ی بالا که رسید، نفسی گرفت. در اتاق باز بود!...



محصولات مرتبط